ای کجایی که دلم برات تنگ شده
شاید هم تو قلبت از سنگ شده
دل من تنگ برات طاقت دوری نداره
چقدر داد زدم هیچکی صدام نداره
عاشقت گشته ام و کشته ی رویت شده ام
صورت ماهت که دیدم زودی بیهوش شدم
من تو را دوست دارم ای رفیق ساده دل
باور نمی کنی بپرس از دوستان اهل دل
کاش می شد که مرا باور کنی
من بشینم جنب تو حرفها آغاز کنی
عشق تو مرا برده از هوش و برم
که نتوانم تو را درخواب هم از یادم بببرم
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 18:55  توسط سام
|
بازم تجربه کردم .بازم دلم رو شکستن .من چندین و چند بار توبه کردم
ولی باز عاشق شدم .بازم رو دلم پا گذاشتن .خدایا آخه به چه گناهی تنها
به جرم این که من کسی رو که می خوام صادقانه می خوام این طوری
با من لج می کنی .خدایا من اون همه هم بد نیستم .........
فقط اگه شما هم اونو دیدین بگین برگرده . واما تو می گی یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:38  توسط سام
|
به من بیاموز وقتی نگاهت می کنم اشک در چشمانم حلقه نزند .
ای بهترین من به من بیاموز!
وقتی نامت را صدا می کنم لب هایم نلرزد و زبانم نگیرد
می خواهم دوستت بدارم اما به من بیاموز چگونه!؟
می خواهم نامت را صدا کنم.می خواهم از اعماق وجودم برای تو باشم می خواهم با هم باشیم
می خواهم تو را داشته باشم به من بیامز چگونه ! به من بیاموز تو را چگونه بخوانم !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:37  توسط سام
|
رفیق غم بدرود ...
ای همنشین خوب شبهای تنهایی و دلتنگی من ...
بدرود...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:38  توسط سام
|
امیدوارم روزی بتوانم بهترین شعر زندگیم را برای تو بسرایم
و تقدیم تو کنم
گرچه که یقیین دارم که می دانی
نه تنها اشعارم
که تمام هستی ام
وجودم
تقدیم به توست
تو الهام بخش بهترین ابیات شعرهای منی
وقتی اولین سلام
نخستین دیدار
ملتهب ترین نگاه را به یاد می آورم
آن زمان که با نگاهی معصومانه
با لبخندی کودکانه
و با صداقتی شاعرانه
دستهایم را فشردی
و آن زمان را که شوق هر روز دیدنم
و هر روز دیدنت
آرامم می کرد ...
آه ! افسوس که چه زود گذشت !
باور می کنی ؟
باور کن که لحظه لحظه اندیشیدن به تو
حتی با اینهمه فاصله و درد
خون زندگی ، عشق به زندگی ، عشق به بودن را در رگهایم به جوش می آورد!
باور کن که هنوز هم دوست دارم
کودکانه
بی پروا
صادقانه
عاشقانه
دیوانه وار
بگویم
دوستت دارم
بگویم از ازل تا به ابد
عاشقانه و دیوانه وار
دوستت دارم
گرچه گفتن و شنیدنش را از من دریغ می کنی
می هراسی
می گریزی
اما من هنوز هم
دوست دارم که بگویم
دوستت دارم !
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:37  توسط سام
|
تا وقتی قلبت عر یان کسی ندیدی، بدن عر یانت نشان ندی هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگهدار اگر هم یک روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سیع کن که فقط یک نفر باشد به او بگو که تو را بیش تر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مهرش از جانم فراموش
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:40  توسط سام
|
غريب است دوست داشتن.
وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح
و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش ميگيريم
هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر .
تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ
عاشقانه، اينگونه به : گوشمان خوانده شدهاند
نمي دونم، نگاه منه كه انقدر بي معنا شده؟! يا قلب ديگرانه كه سنگي شده؟؟؟
نمي دونم حضور منه كه كمرنگ شده ؟ يا خاطرات گذشته انقدر پر رنگ..؟؟؟
نمي دونم حرفاي منه كه مي رنجونه يا آسمون چشماي ديگران انقدر تيره و ابريه؟
نمي دونم خواب منه كه انقدر سبك شده؟ يا فكر بقيه آرومم نمي ذاره؟؟
نمي دونم بايد واسه بودنم خوشحال باشم يا واسه نبودنم غمگين؟ نمي دونم
واقعا نمي دونم...؟ هيچ كودومو اما فقط يه چيزو خوب مي دونم .....،
حتي اگر بدونمم هيچ فرقي نمي كنه
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 21:20  توسط سام
|
خدايا تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك جالب اينجاست كه تو به اين بزرگي هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني ولي من به كوچيكي توبه اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم

ازش پرسيدم چقدر دوستم داري گفت به اندازي شکوفهاي بهاري و چه راست مي گفت چون شکوفهاي بهاري مهمون دو روزه هستند
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:15  توسط سام
|
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:13  توسط سام
|
تسلیت قلب صبورم
دیگه اون دوست نداره
سهم اون یه عشق تازست
سهم تو طناب داره
بسه اشکاتو نگه دار غم تو یکی دو تا نیست !

مهربان من سلام
امروز منو در دنیای مجهول و بیهویتیِ خودم رها کردی. امروز دوری تو رو به عزا نشستم. امروز دیگه هرچی گریه و زاری دارم نثار خاک سرد عشقمون میکنم که بدونی چقدر ... چقدر منو شکستی! و چقدر میپرستمت!
هنوز رفتنت رو باور ندارم. از خدا میخوام همه اینا یک خواب باشه، یک کابوس وحشتناک . نمیتونم اینهمه دلسنگیِ تو و روزگار رو باور کنم. چطور باید بتونم؟ بعد از اون همه مهربونی و عشق، اون خندهها و نوازشها و تحسینهات، ... خاطرات خوشی که با هم داشتیم، آخه چطوری؟
واقعاً حق من این نبود. عزیز دلم، خیلی چیزها حق خیلی از ماها نیست ... به همدیگه نارو میزنیم، خیانت میکنیم، محبتها رو نادیده میگیریم، فقط برای اینکه شاید یک شانس و قسمت بهتر نصیبمون بشه! قدر همدیگر رو نمیدونیم. شاید یکروز یکی همین کار رو در حق خودت انجام بده. یکی دلت رو بشکنه. میگی حق من نبود! ولی تو ممکنه اصلاً اعتقاد نداشته باشی که در حق کسی نامردی کردی! ...
تو حرف منو باور نکردی. خندیدی ... حالا دیدی حرف من درست بود؟ دیدی نامرد شدی و باز هم باور نداری؟
عزیزترینم. خیلی دلم پُره ، خیلی ...! امروز یه دنیا حرف برات دارم. گوش میکنی؟ . میترسم از نالهها و شکایتهام خسته بشی! میترسم دیگه بهم نگی صبور، بهم نگی مهربون . اما ... بخدا اگه باز هم صبور باشم، اگه اینا رو هم برات ننویسم، دیگه میترکم. هیچ حال خوبی ندارم. دائم حالم بهم میخوره. سرم گیج میره. فشارم پایین میفته و دنیام سیاه میشه. قلبم انگار میخواد بایسته. تنم گُر میگیره تمام بدنم خیس عرق میشه. گاهی فکر میکنم نکنه دارم سکته میکنم؟ خیلی کم تحمل شدم. وقتی فقط یک لحظه یادت میفتم، این حالت دوباره بهم دست میده. دیگه خندههای شادم رو لبم نمیاد. انگار خندهها و شادیها هم باهام قهر کردن. انگار همه دنیا باهام قهر کردن. انگاری تموم زشتیهای زندگی یکدفعه دارن بهم زهرخند میزنن.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:7  توسط سام
|